هفته نامه سلامت - محبوبه ریاستی: جلال مقامی بیش از 15 سال مجری «دیدنیها» بوده؛ یکی از محبوب ترین و دیدنی ترین برنامه های سال های نه چندان دور تلویزیون. او یکی از مجریان محبوب و پیشکسوت سیماست که اگرچه در کارنامه هنری اش از دوبله فیلم تا بازیگری دیده می شود، خیلی ها او را به واسطه صدای زیبایش به خاطر می آورند؛ صدای دلنشین و مهربانی که خیلی هایمان از آن خاطره داریم.
اما او که سال گذشته دچار سکته مغزی شه بود به دنبال سکته اش برای مدتی توانایی تکلمش را از دست داد. خوشبختانه، به لطف خدا و به یاری تیم درمانی اش، او توانست پس از طی دوره درمان، تکلم دلنشین و صدای زیبایش را بازیابد و به همین بهانه، پای حرف های او نشسته ایم تا ضمن گپ و گفتی درخصوص تجربه بیماری و بهبودش، بخشی از خاطرات گذشته مان را هم با او مرور کنیم. با ما همراه شوید.

گپی با جلال مقامی از «دیدنیها» تا سکته مغزی


می دانم که مدتی است در خارج از تهران زندگی می کنید. چرا؟
بله، من حدود 9 سال پیش تصمیم گرفتم به دلیل آلودگی هوای تهران و شلوغی وحشتناکش، به مهرشهر کرج بیایم؛ چون اینجا یک منطقه ییلاقی محسوب می شود و هوای بسیار خوبی دارد. از طرفی، کارم را هم در رادیو و واحد دوبلاژ تلویزیون کم کردم چون می خواستم کمی استراحت کنم. این شد که در نهایت به کرج آمدم و زندگی ام را اینجا ادامه دادم.
در این سال ها دلتان برای تهران تنگ نشد؟
نه! تهران دارد روز به روز شلوغ تر می شود و هوایش هم آلوده تر. البته هر وقت فرصتی دست بدهد یا کاری داشته باشم به تهران می آیم و دوستانم را می بینم اما واقعیت این است که زندگی در تهران دشوار شده.
پارسال این خبر منتشر شد که شما دچار سکته مغزی شده اید. می خواهم بدانم در حال حاضر وضعیت جسمانی تان چطور است؟
بله، سکته مغزی خیلی ناگهانی به سراغم آمد ولی به لطف پروردگار و با تلاش پزشک معالجم، آقای دکتر اشرفیان و به برکت دعای خیر مردم، حالم خوب شده و به قول معروف، سکته را رد کرده ام.
از آن لحظه ای که این اتفاق برایتان افتاد، بگویید. چه شد؟ چه حسی داشتید؟ از کجا متوجه شدید سکته کرده اید؟
داشتم می رفتم رادیو البرز. سوار سرویس شدم، راننده سرویس شروع کرد به احوالپرسی، آمدم جوابش را بدهم، دیدم نمی توانم! هر چه بیشتر تلاش می کردم، کمتر موفق می شدم. همان موقع آقای راننده متوجه وضعیت غیرطبیعی ام شد و فوری من را به بیمارستان قائم در مهرشهر کرج رساند و خوشبختانه آنجا سکته مغزی ام را تشخیص دادند و اقدامات اولیه درمانی نیز به خوبی برایم صورت گرفت.
عیر از مشکل تکلم تان مشکل دیگری نداشتید؟ دست و پایتان دچار فلج موقت نشد؟
نه، هیچ مشکل دیگری نداشتم. حرکات بدنم کاملا طبیعی بود. ظاهرا سکته مغزی ام فقط روی صدا و تکلم من اثر گذاشته بود که خوشبختانه از آنجا که به موقع به بیمارستان رسیدم. خطر رفع شد.

گپی با جلال مقامی از «دیدنیها» تا سکته مغزی


تشخیص پزشک معالج تان از همان ابتدای معاینه شما سکته مغزی بود؟
بله، البته ایشان ام آر آی مغزی هم گرفتند و آزمایشهای دیگری هم انجام دادند و در نهایت، پس از بررسی مسایل مختلف گفتند که تشخیص شان سکته مغزی است.
چند روز در بیمارستان بودید؟
تقریبا یک هفته. طی این روزها به طور مرتب دارو می خوردم و آزمایش می دادم و عکسبرداری های لازم انجام می شد. در نهایت، وضعیت عمومی ام بهتر شد و از بیمارستان مرخص شدم.
برای شما که عمری با صدایتان کار کرده بودید، قاعدتا تحمل این وضعیت آسان نبوده.
البته! من بیش از نیم قرن در رادیو و واحد دوبلاژ فعالیت داشتم و قبول اینکه نمی توانستم به درستی صحبت کنم، برایم عذاب آور بود ولی به هرحال، زندگی بالا و پایین دارد و در برابر امتحان های الهی باید صبور بود.
الان مشکل تان به کلی رفع شده؟
به لطف خدا و به کمک پزشکم تقریبا 70درصد از توانایی تکلم و بیانم برگشته اما هنوز کمی لکنت زبان دارم.
بزرگترین هراسی که در لحظه مواجهه با سکته مغزی داشتید، چه بود؟
اینکه فلج شوم و دیگر نتوانم حرکت کنم یا حرف بزنم.

گپی با جلال مقامی از «دیدنیها» تا سکته مغزی


فکر می کنید چرا در سال های اخیر نام بیماری هایی مانند سکته مغزی، سکته قلبی و سرطان اینقدر زیاد به گوشمان می خورد؟
فکر می کنم نقش فشارهای روانی و استرس در شیوع این بیماری ها پررنگ است، چون وقتی آدم استرس زیادی داشته باشد، سلامت عمومی اش به خطر می افتد و کم کم توانایی هایش کاهش پیدا می کند و توان ایمنی بدنش تضعیف می شود.
شما خودتان با استرس های زندگی تان چگونه کنار می آیید؟
با نیایش، نماز خواندن و یاری خواستن از خدا. گاهی هم یک موسیقی ملایم گوش می کنم یا در پارک قدم می زنم.
اما خیلی ها، مخصوصا خیلی از جوان های این روز و روزگار، قادر به این کار نیستند و دائم در اضطراب و تشویش هستند.
بله، متاسفانه همین طور است ولی با تشویش و نگرانی نه تنها هیچ مشکلی حل نمی شود، که بیشتر و شدیدتر هم می شود. من فکر می کنم بهترین کار این است که زندگی را ساده بگیریم و در حد توانایی هایمان از خودمان و زندگی انتظار داشته باشیم. باور کنید نعمت های الهی مانند گنجی هستند که تا آنها را از دست ندهید، قدرشان را نمی دانید. عمر زود می گذرد. باید قدر داشته هایمان را بدانیم و هرگز مایوس نشویم و تردید نکنیم که خداوند بنده اش را تنها نمی گذارد.

چقدر خاطرات جوانی تان را مرور می کنید؟ اصلا آدم خاطره بازی هستید یا نه؟
قطعا مرور خاطرات برایم شیرین است، چون تهرانی که ما در آن زندگی کردیم، با تهرانی که این روزها شما دارید در آن زندگی می کنید، خیلی فرق داشت. آن زمان تهران پر از باغ و گل بود و چشمه های آب هم در آن زیاد بود، ولی الان دیگر از این چیزها خبری نیست و آپارتمان های آسمانخراش همه شهر را گرفته اند و جایی برای تفریح و سرگرمی و نفس کشیدن نگذاشته اند.
در زمان ما شاید آسایش مردم کمتر بود ولی آرامش مردم بیشتر بود. ما واقعا با همه کمبودهایی که بود، راحتی زندگی می کردیم و پرتوقع نبودیم. من همین الان هم متوقع نیستم چون گذشته خوبی داشته ام و خاطرات شیرینی دارم که برایم ارزشمندند.
پس جوانی تان را جوانی کرده اید؟
بله، می شود اینطور گفت. آن دوران برایم بسیار خاص و دلپذیر بود و از این بابت خدا را شاکرم.

گپی با جلال مقامی از «دیدنیها» تا سکته مغزی


یکی از کارهای ماندگار شما اجرای برنامه «دیدنیها» بود که هنوز هم در ذهن خیلی ها باقی مانده است. فکر می کنید چه شد که این برنامه ماندگار شد؟
خب، آن زمان، یعنی حوالی سال 62 دوران جنگ تحمیلی بود و جامعه ما به دلیل فضای جنگ چندان آرام نبود، ضمن اینکه در آن دوران ما 2 شبکه بیشتر نداشتیم (شبکه 1 و شبکه 2) و از آنجا که برنامه «دیدنیها» یک برنامه سرگرم کننده و شادی آور بود، بیشتر مردم از آن استقبال می کردند، چون به نوعی برایشان یک زنگ تفریح محسوب می شد و به همین دلیل هم مورد استقبال قرار می گرفت.
خودتان آرشیوی از آن برنامه دارید؟
نه، اما یکی از دوستانم یک دی وی دی به من هدیه داد که بخش هایی از آن برنامه را دارد.

هنوز هم به اجرای چنین برنامه هایی فکر می کنید؟
نه، دیگر اجرای اینگونه برنامه ها به سن و سال من نمی خورد. آن موقع می توانستم شیطنت هایی در اجرایم داشته باشم ولی الان دیگر دوست ندارم صرفا به خاطر حضور در تلویزیون هر کاری انجام بدهم.
شما چند سال برنامه «دیدنیها» را اجرا کردید؟
حدود 15 سال

دیدن دوباره «دیدنیها» چه خاطراتی را در ذهنتان زنده می کند؟
خاطره روزهایی که با چه مشقتی به منزل بر می گشتم و هرچه به خانه نزدیک تر می شدم، بیشتر به کرایه عقب افتاده خانه ام فکر می کردم. یادم می آید یک بار سر برنامه به من گفتند، می خواهیم به صورتت پودر بزنیم تا جلوی دوربین نور را بازتاب ندهد، ولی من قبول نکردم و گفتم من اهل صافکاری نیستم (می خندد)، گفتم به جای این کار بروید جای پروژکتورهایتان را عوض کنید.
اگر اشتباه نکنم، شما وارد کار دوبله شدید تا بتوانید به دنیای سینما راه پیدا کنید. درست است؟
بله، همین طور است. حوالی سال های 37-36 بود که من با این حرفه آشنا شدم. در دبیرستان، به همراه یکی از دوستانم که بعدها کارگردان شد، کار نمایش می کردیم. ناظم مدرسه مان، برادر حمید شرکت (یکی از اهالی سینما) بود. آنها در ایتالیا فیلم دوبله می کردند. یک بار آقای حیدر صارمی (بازیگر قدیمی تئاتر) برای دیدن نمایشی به مدرسه ما آمده بود و من پس از اجرای نمایش، پیش او رفتم و از او خواستم مرا به تئاتر ببرد. ایشان به من گفت که تو هنوز کوچکی و بهتر است بروی سراغ دوبله. بعد از مدتی، به استودیو عصر طلایی رفتم و آنجا مشغول شدم. دوبله آن زمان در 3 شیفت انجام می شد، بنابراین فرصت داشتم که هم درس بخوانم، هم کار کنم.

گپی با جلال مقامی از «دیدنیها» تا سکته مغزی


اولین جمله ای که در واحد دوبلاژ گفتید، یادتان هست؟
بله. یادم است که پس از دو سه هفته تمرین، یک جمله به من دادند و من همان جمله را گفتم. من قرار بود به جای جوانی که در یک هتل چمدان های مسافران را تا اتاقشان می برد و انعام می گرفت، صحبت کنم. یادم هست آن اولین جمله ای که در واحد دوبلاژ گفتم این بود: «قربان، متشکرم. من وظیفه م رو انجام دادم.»
با اولین دستمزدی که گرفتید، چه کردید؟
یک سه چرخه خریدم برای خواهرم. برای خواهر دیگرم هم لباس گرفتم. یک مقدارش را هم به مادرم دادم و بقیه اش را گذاشتم توی جیبم. اصلا باور نمی کردم تمام این اسکناس ها متعلق به من است و دستمزد خودم است.
از چه زمانی متوجه خاص بودن صدایتان شدید؟
من هیچ وقت خودم متوجه این موضوع نشدم ولی به هر حال، این صدا با من بود و بیشتر از هر چیز دیگری، تفاوت در لحن و گویش است که خود را نشان می دهد، نه صدای صرف.
از صدای شما می شود حدس زد که در زندگی تان آدم مهربانی هستید.
این لطف شماست. البته این موضوع را خیلی ها به من می گویند، شاید چون دل مهربانی دارم و همیشه با عشق پشت میکروفن نشسته ام.
در خانواده تان فقط صدای شما خوب و خاص بود یا بقیه هم اینطور بودند؟
صدای دو تا از خواهرهایم هم خوب بود. یکی از آنها که به رحمت خدا رفته، حتی در سن بالا هم صدایی رسا و زیبا داشت. باور کنید صدای او در 80 سالگی مثل یک صدای یک خانم 30 ساله بود. خواهر دیگرم هم همین طور. علاوه بر آنها، پدرم هم صدای زیبایی داشت که شاید ذره ای از آن به من ارث رسیده است.

گپی با جلال مقامی از «دیدنیها» تا سکته مغزی


این ارث از شما به فرزندتان هم رسیده یا نه؟
دخترم صدای خوبی دارد. این را به خاطر احساس پدرانه ام نمی گویم. او در دورانی که ایران بود، کار دوبله انجام می داد. اما قبل از انقلاب برای تحصیل به خارج از کشور رفت و پس از اتمام درسش در سال 63 به کشور برگشت. قبل از رفتنش در فیلم هایی که من دوبله می کردم، در نقش بچه ها حرف می زد ولی به دلایلی مجبور شد به خارج از کشور برود. همانجا ازدواج کرد و خوشبختانه زندگی خوبی دارد. البته او هم مدتی دچار بیماری عجیبی شد که وحشت به دل همه ما انداخت ولی خدا را شکر آن قدر که فکر می کردیم، شدید نبود.
چه بیماری ای؟
یک کلینیک تخصصی در اتریش تایید کرد که بیماری دخترم «ام اس» است. ولی نمی دانم چه اتفاقی افتاد که یکی دو سال بعد، در آزمایش هایی که در انگلستان انجام دادیم، پزشکان گفتند هیچ اثری از ام اس در او نیست و احتمالا مشکلش گذرا بوده. چیزی شبیه یک اسپاسم عضلانی!
خب، این اتفاق چطور افتاده؟
وقتی در سال 63 (در دوران جنگ تحمیلی) به ایران آمده بود، یک روز که در خانه یکی از اقوام حضور داشت، موشک یا بمبی در حوالی خانه شان اصابت کرده بود و او به یک باره خشکش زده بود. بعدها پزشکان گفتند که بیماری او احتمالا ناشی از همان شوک بوده. به هرحال، به مرور زمان عضلاتش به حالت طبیعی برگشت و مدتی بعد ازدواج کرد و حالا در سلامت است.
شما اهل کاشان هستید ولی هیچ وقت لهجه نداشتید! چرا؟
من در تهران متولد شده ام ولی پدر و مادرم اهل کاشانند. البته لهجه کاشی ها را بهتر از خودشان حرف می زنم. من با لهجه ها خوب کنار می آیم. در فیلم غزل (مسعود کیمیایی) کردی حرف زدم و در فیلم جهیزیه برای رباب، با لهجه بوشهری. در یک فیلم هم صدای سعید راد را به لهجه کردی گفتم. حتی فیلمی به نام آلاخون والاخون را با لهجه اصفهانی حرف زدم. مرحوم ارحام صدر که خودش اصفهانی بود و در این فیلم بازی می کرد، به من می گفت تو از من، اصفهانی تر حرف می زنی!
بزرگ ترین دغدغه شما درباره کارتان چیست؟
متاسفانه به دوبله خیلی کمتر از گذشته اهمیت داده می شود. جالب است که حرفه ما در هیچ جا کلاس یا دانشگاهی هم ندارد و متاسفانه تعداد افرادی که دوست دارند از این تجربه ها استفاده کنند هم خیلی کم است. به هر حال، دوبله بسیار مهجور است و انگار کسی ما را نمی بیند.
از اینکه در خاطرات مردم جایگاه دارید، چه احساسی دارید؟
البته راضی ام و این موضوع برایم شیرین است. مردم قدرت درک کار خوب از بد را دارند خیلی خوب قضاوت می کنند. به هرحال، از این که توانسته ام خاطرات خوشی برای مخاطبانم به جا بگذارم، خدا را شاکرم.
بزرگ ترین حسرت زندگی تان؟
حسرت خوردن یعنی خواستن چیزی برخلاف آنچه خدا برای انسان خواسته. پس من در پاسخ به این سوالتان می گویم که من خودم در زندگی اشتباههایی کرده ام و با خودم می گویم کاهش هرگز آن اشتباه ها را مرتکب نمی شدم.

گپی با جلال مقامی از «دیدنیها» تا سکته مغزی


قدیمی ترین دوستان شما؟
من دوست خوب و قدیمی زیاد دارم که البته متاسفانه خیلی از آنها را هم از دست داده ام اما بین همکارانم با منوچهر والی زاده، سعید مظفری و بهروز رضوی صمیمیت بیشتری دارم.
از بین شخصیت هایی که به جای آنها صحبت کرده اید، کدام یک را بیشتر دوست دارید و بیشتر در ذهنتان باقی مانده؟
من آنقدر فیلم دیده ام که نمی دانم کدام را مثال بزنم اما فیلم دکتر ژیواگو و شکوه علفزار را خیلی دوست دارم، به خصوص بازی عمر شریف را در فیلم دکتر ژیواگو.
به نظر شما کجا باید دنبال خوشبختی بگردیم؟
هیچ جا! خوشبختی درون خودمان است و اگر راه و رسم زندگی را نشناسیم، قطعا نمی توانیم از آن لذت ببریم. ما باید سعی کنیم پازل آرزوهایمان را براساس داشته ها و توانایی هایمان بچینیم. وگرنه آرامشمان را از دست می دهیم.
لحظه ای که برایتان به اندازه یک قرن گذشت؟
همان لحظه اش که متوجه شدم سکته کردم!
سرگرمی هایتان چیست؟
فیلم دیدن، کتاب خواندن، گپ زدن و مرور خاطرات خوب گذشته با دوستان.
چقدر در زندگی تان با آدم های خاص و تاثیرگذار مواجه بوده اید؟
زیاد! مثلا در کاشان پیرمردی نزدیک خانه ما زندگی می کرد که دخترش قالی می بافت. او نابینا بو و هر وقت به کاشان می رفتم، مدام به او نگاه می کردم که چگونه کار می کند و چطور در آن خانه خراب و کاهگلی زندگی می کند. دخترش هم قد کوتاهی داشت و از رشد مناسبی برخوردار نبود ولی همیشه کنارش بود و من می دیدم که آنها چگونه و با چه عشقی لقمه در دهان هم می گذاشتند. شب که می شد، این مرد نابینا فانوس به دست بلند می شد و من می ترسیدم که در آن خانه پر از عقرب زمین بخورد. به او می گفتم مراقبت باش عقرب نیشت نزند؛ خیلی محکم و مطمئن می گفت عقرب ها مرا می شناسند و چون می دانند که نابینا هستم، نیشم نمی زنند. من همیشه دست داشته ام که به این تیپ آدم ها و زندگی شان خیره شوم.