هیچ‌جا خانه خود آدم نمی‌شود

یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی می‌توانی هر طور دلت می‌خواهد بنویسی. تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته در ذهنش، تا وقتی که با چشم‌های کنجکاوش در واژه‌های تو فقط دنبال کشف …

یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی می‌توانی هر طور دلت می‌خواهد بنویسی. تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته در ذهنش، تا وقتی که با چشم‌های کنجکاوش در واژه‌های تو فقط دنبال کشف این است که تو کی هستی بالاخره. تا اینجا تو هر طور دلت می‌خواهد می‌توانی بنویسی، از هر رنجی که می‌کشی، از هر امیدی که به آن دل خوش داری، از باورهایت، از هذیان‌های روح تب دارت، از...

بعد کم کم مخاطب حتی اگر یک نفر هم باشد از تو تصویر می‌سازد، با تو انس می‌گیرد، به باور خودش تو را می‌شناسد. از تو انتظار چیزهایی را دارد، انتظار چیزهایی را ندارد.

دقیقا از همین جاست که تو دیگر اجازه نداری هر حرفی دلت خواست بزنی، بعد کم کم خودت را حذف می‌کنی، نه که دورویی کنی که می‌گویی مخاطب من گناه دارد. بگذار با شعله‌ی این کلمه‌ها باوری که توی این چندوقت به من پیدا کرده نسوزد. بگذار یک جایی را داشته باشد که "قابل پیش بینی"باشد، که بتواند "اعتماد" کند به او.

بگذار چشم‌هایش از تعجب گرد نشود، بگذار فکر نکند که در مورد تو اشتباه کرده، بگذار برایش تجربه نشود که دیگر ساده دلی نکند.

بعد این طوری می‌شود که کلمه‌هایت از رنگ و بو می‌افتند، خودت هم دیگر دوست‌شان نداری، دلت می‌خواهد کلمه‌های خودت دوباره مجال تولد پیدا کنند...

کلمه‌هایت را بر می‌داری می‌بری یک جای دیگری، جایی که کسی تو را نشناسد، بی مخاطب و بی هویت، که از نو شروع کنی، قاب تازه ببندی، بال بال هم می‌زنی که مخاطب تو-ولو یک نفر هم باشد- بر حسب اتفاق جای جدیدت را پیدا کند و تو را بخواند که کسی که می‌نویسد تشنه خوانده شدن است.

تازگی ِ جای جدیدت هم یک وقتی کهنه می‌شود، دل تنگ قدیم‌های خودت می‌شوی، دوباره برمی‌داری برمی‌گردی خانه‌ی اولت، می‌نشینی و می‌گویی هیچ جا خانه خودِ آدم نمی‌شود...