لبخند را از هم دریغ نکنیم

هر روز صبح توی مسیرم تا محل کار، پیرمرد بلیط‌فروش بی.آر.تی را می‌بینم. باجه‌ی بلیط‌فروشی‌اش نزدیک ایستگاهی است که من از ماشین پیاده می‌شوم. از مشتری‌های پر‌و‌پا‌قرص این پیرمرد …

هر روز صبح توی مسیرم تا محل کار، پیرمرد بلیط‌فروش بی.آر.تی را می‌بینم. باجه‌ی بلیط‌فروشی‌اش نزدیک ایستگاهی است که من از ماشین پیاده می‌شوم. از مشتری‌های پر‌و‌پا‌قرص این پیرمرد بلیط‌فروشم.

همیشه فکر می‌کردم که پیرمرد چه شغل سختی دارد؛ غیر از اینکه باید همه‌ی‌ روز در یک اتاقک فلزی یک‌نفره بنشیند و سرمای زمستان و گرمای تابستان را تحمل کند، باید ترافیک شهر را هم تماشا کند و به صدای آزاردهنده‌ی بوق ماشین‌ها هم گوش کند و با حوصله پاسخگوی سؤال‌های بی‌شمار مردم باشد و به آنها آدرس بدهد.

این دلیل‌ها برایم کافی است تا هر روز صبح به پیرمرد بلیط‌فروش لبخند بزنم تا با لبخند من به استقبال بوق و ترافیکی برود که من یکی طاقت چند لحظه‌اش را هم ندارم. شاید همین لبخند من تحمل لحظه‌های تنهایی اتاقک فلزی را برایش آسان‌تر کند.

دیروز که از اتوبوس پیاده شدم دیدم پیرمرد حواسش به من نیست. داشت یک عابر را راهنمایی می‌کرد. حدس زدم که باز آدرس می‌دهد. زیر لب خندیدم و آرام با خود گفتم: «امروز موج مثبت را از دست دادی!» به سرعت رفتم بالای پل عابر پیاده تا از خیابان رد شوم.

از روی پل به پایین نگاه کردم: پیرمرد از باجه‌ی بلیط‌فروشی بیرون آمد و بالا روی پل را نگاه کرد. ایستادم. پیرمرد دست راستش را بالا آورد و تکان داد و لبخند ی زد که از آن فاصله‌ی دور هم معلوم شد. خیلی تعجب کردم. برگشتم و اطرافم را نگاه کردم؛ تنها عابر روی پل من بودم. پیرمرد برای من دست تکان داده بود! به من خندیده بود! لبخندش را بی‌جواب نگذاشتم؛ با خوشحالی چنان لبخندی زدم که فکر کنم دندان‌های آسیام هم دیده شد.

دیروزم را با یک انرژی عالی و مثبت تمام کردم. تمام روز لبخند روی لبم بود. غیر از کارهای روزانه بعضی از کارهای عقب‌افتاده را هم انجام دادم و دست آخر هنوز انرژی زیادی برایم مانده بود.

دیشب مثل تمام شب‌های قبل، تمام روزم را مرور کردم و برای اولین بار به خودم بیست دادم. نمره‌ای که فقط از یک لبخند شروع شده بود و روزم را عوض کرده بود. زیر نمره‌ی بیستم نوشتم: لبخند را از هم دریغ نکنیم.

علیرضا تاجریانسه