روز پرواز

گنجشک روی یک شاخه درخت نشست و دنیا را نظاره کرد و ناگهان به یاد آورد، اولین روز پرواز را.‎.‎.
روزی که دلش می خواست برود تا بیکرانه های آسمان آبی.‎.‎.
اما دانست! که بال های کوچکش هرگز …

گنجشک روی یک شاخه درخت نشست و دنیا را نظاره کرد و ناگهان به یاد آورد، اولین روز پرواز را.‎.‎.

روزی که دلش می خواست برود تا بیکرانه های آسمان آبی.‎.‎.

اما دانست! که بال های کوچکش هرگز آسمان نیلگون را پُر نخواهد کرد

در راه بازگشت، پرنده ای دید زیبا، دلفریب.‎.‎.

با او سخن گفت، اما پرنده هیچ نگفت حتی نامی. روزها گذشت و گذشت، از پرنده نشانی نبود، گنجشک سراغش را از هر کسی که می شناخت گرفت.‎.‎. تا این که یک روز فهمید پرنده زیبا، بادبادکی بوده بسته به نخی در دستان کودکی.

راحله کرمی