سرشکسته

همیشه شیطنت هایم مامانم را کلافه می کرد.
«بچه ظهره، بگیر بخواب، این قدر ورجه وورجه نکن! شب که بابات بیاد بهش می گم ها. »
مامان وقتی داد می زد، در و همسایه ها همه خبردار می شدند! خانه …

همیشه شیطنت هایم مامانم را کلافه می کرد.

«بچه ظهره، بگیر بخواب، این قدر ورجه وورجه نکن! شب که بابات بیاد بهش می گم ها. »

مامان وقتی داد می زد، در و همسایه ها همه خبردار می شدند! خانه ما در کوچه ای قدیمی بود و همیشه شیطنت هایم زبانزد خاص و عام.

شیطنت من تمامی نداشت. هر روز صبح با خواهرم مینا در حیاطمان دنبال هم می کردیم. شب که می شد پدر می آمد و درخت انگور وسط حیاط را با شلنگ، آب می گرفت و من و خواهرم زیر درخت می رفتیم.مینا می گفت: آخ جون، بارون میاد، چه قدر خیس شدن خوبه.

پدر هم با چشم غره به مینا نگاه می کرد و می گفت: «دختر بیا کنار. سرما می خوری، مریض می شی و می افتی تو خونه. »

من هم که شیطنتم بیشتر از مینا بود به هوای مینا می رفتم زیر درخت و با هم صفا می کردیم.

یاد آن روزها بخیر! چه قدر خوش بودیم، کار هر روزمان همین بود.

گهگاهی هم، ظهر در حیاط دنبال هم می کردیم و هر چه آب در لیوان داشتیم، میریختیم روی لباس همدیگر، من بدو، مینا بدو، این طوری که صدای مامان درمی آمد و با نیشگون مرا کنار خودش خواب می کرد و بعد از یکی، دو ساعت که از خواب بیدار می شدم مامان را کنار خود نمی دیدم. بلند می شدم و عروسکم را برمی داشتم و می رفتم وسط حیاط. زیر همان درخت مویی که هر شب پدر، باران مصنوعی راه می انداخت.

این شیطنت من ادامه داشت تا این که یه روز هنگام بازی وقتی روی حوض کنار حیاط نشسته بودم و ماهی های داخل آن را می شمردم، حواسم پرت شد و افتادم توی حوض.چشمتان روز بد نبیند! سرم شکست و دیگر هیچ نفهمیدم.

از همان بچگی هم ضعیف بودم. مامانم می ترسید که به خاطر شیطنت هایم دوباره سرم بشکند، از همان موقع مامان بیشتر مراقب من بود.

الان هم بعد از گذشت ۱۸ سال، وقتی دست به سرم می کشم، اگر چه دردی ندارد، اما یاد شکستن سرم می افتم و دیگر مثل آن موقع ها شیطنت نمی کنم.

به قول بزرگ ترها سنی از من گذشته، این کارها مال بچه هاست.اما وقتی دوست دارم شیطنت کنم، یاد حوض پر از ماهی خانه مان می افتم. این بار اگر بخواهم به حیاط بروم و به حوض نگاه کنم، دیگر حوضی نیست که ماهی داشته باشد، من رویش بشینم، به ماهی هایش نگاه کنم و دوباره سرم بشکند.

رضاپور