چه خوش آنکه انسان روحی جسته باشد تا بزرگترین شادی را در آن بیابد

چه خوش آن‌که انسان روحی جسته باشد تا در میان آشوب توفان بتواند در دامن آن بخزد؛ پناهگاهی نرم و اطمینان‌بخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب تپنده‌ی خویش نفسی برآورد!
دیگر …

چه خوش آن‌که انسان روحی جسته باشد تا در میان آشوب توفان بتواند در دامن آن بخزد؛ پناهگاهی نرم و اطمینان‌بخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب تپنده‌ی خویش نفسی برآورد!

دیگر تنها نباشد، ناگزیر نباشد که با چشمان پیوسته باز و سوخته از بیدار خوابی همواره مسلح باشد تا سرانجام خستگی‌اش تسلیم دشمن کند! رفیق عزیزی داشته سراسر هستی خود را به دست وی سپرده باشد، همچنان که او نیز همه‌ی هستی خود را به دست او سپرده است و سرانجام طعم آسایش بچشد.

بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار وی گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختیاردارش اوست. پیر و فرسوده و خسته از کشیدن بار آن همه سال‌های زندگی بار دیگر جوان و شاداب در پیکر دوست زاده شود. از جهان نو گشته با چشمان او بهره‌مند گردد. با قلب او از رخشندگی پرشکوه زیستن کام بر گیرد، حتی با او رنج ببرد... حتی رنج؛ اگر دوستان با هم باشند شادی است.