این همه پل برای آن بالا بالاها هست

دنیای نقطه‌ها فقط یک قانون داشت: از دو نقطه تنها یک خط راست می‌گذرد. خط راست که می‌آمد پیله تنهایی دور نقطه‌ها را می‌شکافت و دو نقطه با هم و پشت سر هم تا بی نهایت می‌رفتند.
خط‌های …

دنیای نقطه‌ها فقط یک قانون داشت: از دو نقطه تنها یک خط راست می‌گذرد. خط راست که می‌آمد پیله تنهایی دور نقطه‌ها را می‌شکافت و دو نقطه با هم و پشت سر هم تا بی نهایت می‌رفتند.

خط‌های موازی زیاد شدند که هیچ وقت به هم نمی‌رسیدند و این یعنی هیچ نقطه‌ای نمی‌توانست بپرد روی خط نقطه دیگر، مگر اینکه از خط راست خارج شود.

و روزی خطی آمد بر تمام خط‌های موازی عمود شد. نامش را پل گذاشتند. یک خط ساده که با آن یک نقطه می‌توانست برود روی خطی دیگر.

نقطه‌ها خواستند هر روز پل‌ها پیچیده‌تر شوند تا هر وقت می‌خواهند بروند تا دورترین نقطه دنیا. همین هم شد، پل‌های جدیدتر آمدند اما نقطه‌ها دیگر نمی‌خواستند جایی بروند.

نقطه‌ها دیگر حوصله دیدن نقطه‌های دیگر را نداشتند. بازهم پیله تنهایی روزهای اولشان را می‌خواستند. دیگر نه حوصله وصل داشتند، نه حوصله بالا رفتن. دنیایشان پر شد از پیله‌های تنهایی.

و یادشان رفت که این همه پل هست که می‌تواند آن‌ها را به همدیگر و به آن بالا بالاها وصل کند...