سکان دار

شب بود. دریا آرام نبود. صدای فریاد باد در گوش مردان و زنان وحشت زده می پیچید. موج خود را آنچنان به کشتی می کوبید که گویا کینه دیرینه ای بین آنهاست. زنان و مردان مانند خواب گردها فریاد …

شب بود. دریا آرام نبود. صدای فریاد باد در گوش مردان و زنان وحشت زده می پیچید. موج خود را آنچنان به کشتی می کوبید که گویا کینه دیرینه ای بین آنهاست. زنان و مردان مانند خواب گردها فریاد بر می آوردند. در یکی از کابین های کشتی دخترکی آرمیده بود. نعره باد و ضربه های سهمگین موج او را از خواب بیدار کرد. از مادرش که وحشت او را فرا گرفته بود پرسید: «مادر چه خبر شده؟» و مادر جواب داد: «طوفان، طوفان دخترکم، طوفان ما را اسیر کرده است.» دخترک پرسید: «آیا پدر سکاندار است؟» مادر گفت: «آری» دخترک به رختخواب خود برگشت. مادر پرسید: «کجا؟» دخترک پاسخ داد: «تا پدر سکاندار است، ترس از طوفان چرا؟»

دخترک با خیال آسوده خوابید.

پس تا خدا سکاندار است، ترس از طوفان حوادث چرا؟

محمد جواد رحمانی (نگهبان)