کودکی سال‌هاست انتظار می‌کشد تا بدون هیچ بهانه‌ای با ما آشتی کند

همه انسان‌ها زمانی کودک بوده‌اند. موجوداتی پاک و صادق و ساده که با تمام وجود دوست می‌داشتند و احساساتشان را بروز می‌دادند. گذشت زمان و غرق شدن در روزمرگی‌ها، باعث فراموش کردن …

همه انسان‌ها زمانی کودک بوده‌اند. موجوداتی پاک و صادق و ساده که با تمام وجود دوست می‌داشتند و احساساتشان را بروز می‌دادند. گذشت زمان و غرق شدن در روزمرگی‌ها، باعث فراموش کردن آن دوران شد. ولی آن کودکی هنوز هم منتظر ماست.

کودکی سال‌هاست انتظار می‌کشد تا شاید دوباره به سراغش برویم و بدون هیچ بهانه‌ای با ما آشتی کند و دوستمان بدارد.

تنها ما باید غرور را زیر پا بگذاریم و با تمام وجود به استقبالش برویم. آن موقع است که استقبال صمیمی‌ او را مشاهده می‌کنیم و بازهم مثل کودکی به‌گونه‌ای وصف‌ناشدنی شادی می‌کنیم و از وجود انسان‌ها لذت می‌بریم.

رهگذری، از جایی عبور می‌کرد. دو کودک در آنجا مشغول بازی بودند. مرد رهگذر آنجا ایستاد و آن‌ها را تماشا کرد. بازیشان خیلی جذاب و دیدنی بود. از سر و کول هم بالا می‌رفتند و در نهایت شادی خنده سر می‌دادند. قهقهه‌های بلند آن‌ها هر کسی را به خنده وا می‌داشت. مرد باز هم به نگاه کردن ادامه می‌داد. ناگهان در میان بازی دعوایشان شد. رهگذر خواست جدایشان کند که پیری، جلو او را گرفت و گفت: صبر کن، آن‌ها کودک هستند. هیچ کینه و بغضی بینشان باقی نمی‌ماند. بهترین کار این است که بازهم نگاهشان کنی. چنین موجودات پاک و دوست داشتنی به هم آسیبی نمی‌رسانند. مرد رهگذر لحظه‌ای به فکر فرو رفت و به حقیقت سخنان پیر، پی برد.

رهگذر، فردای آن روز باز هم از آنجا عبور کرد. کودکان را غرق در شادی دید. مرد طاقت نیاورد و با آن‌ها مشغول بازی شد.