او
مردی که در شهر ماقدم زد
بسان معجزه ای که از راه می‌رسد
با باران
همچو شمسی که در قونیه از تبریز ما شد
بسان مردان راه وُ
مردان چاه وُ
مردان ماه وُ
مردان آسمان
مردان خدا
او
در شهر ما قدم زد
وَآرام
از پارک ها وُ
بازی کودکان گذشت
نگاهی انداخت به زندگانی در شهر
به مردمان در شهر
وَ دید هر چه نادیدنی بود
هیچ نگفت
دم فرو بست وُ
اشارتی به درون آسمان کرد وُ
گذشت
او
مردی که در شهر ما قدم زد
وَ ناگاه پر کشید وُ
رفت