مغز کانون تصمیم‌گیری است، اما تجربه نشان داده بیشتر آدم‌های موفق، کسانی بوده‌اند که با قلب خود تصمیم گرفته و سراغ آن کاری که بی‌نهایت دوستش داشته‌اند رفته‌اند.
به‌عبارت دیگر، برخلاف عموم مردم، افراد استثنایی و آنهایی که سرشان به تنشان می‌ارزد، نه تنها موفقیت را هم پایه پولداری ندیده و برای کسب موفقیت، مطالعه کتاب‌هایی در مایه «چگونه پولدار شویم؟» را جدی نمی‌گیرند، بلکه خوب می‌دانند که به‌علت کثرت خار مغیلان‌هایی که در راه موفق‌شدن انسان‌ها وجود دارد، آنی که می‌خواهد «آدم موفقی است» را کاملا زیبنده خود ببیند باید دل به دریا زده و چندان به حرف مغز که «اگر قرار بود موفق شوی تا الان شده بودی» توجه نکند.
هر چند، درست است که یکی از کارهای مغز تشخیص «مردم چه می‌خواهند؟» است، اما اگر خواستنی‌های مردم با توانایی‌ها و استعدادهای ذاتی یا پرورش‌یافته‌ای که از دلخواسته‌های کنندگان کار نشات می‌گیرند جور درنیاید، کار نهایی نه با آنچه مردم می‌پسندند جور درمی‌آید و نه آنطور که باید و شاید دلنشین انجام‌دهنده کار خواهد بود.
می‌گویند یک نویسنده فرصت‌طلب آمریکایی برای سر درآوردن از کتاب‌هایی که آمریکایی‌ها بیشتر می‌پسندند دست به تحقیق گسترده زده و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که پرفروش‌ترین کتاب‌های آمریکایی آنهایی هستند که درشان از واژه‌های «سگ»،«دکتر» و «لینکلن» به کرات استفاده شده است.
روی این حساب او دست به تالیف کتاب زده و نام آن را «سگ دکتر لینکلن» می‌گذارد.نتیجه فاجعه‌آمیز می‌شود و از میان مشتریان کتب آمریکایی کمتر کسی حاضر می‌شود بهای روی جلد «سگ دکتر لینکلن» را پرداخت کند.
اینکه امروزه دکتر و مهندسان زیادی را می‌بینیم که هم اوضاع و احوال مالی درستی ندارند و هم کارشان را به آن خوبی که می‌باید انجام نمی‌دهند و هم به اندازه بایسته پز درسی که خوانده‌اند را نمی‌دهند و هم قلبشان مرتب هشدار «از اول هم اینکاره نبودی» را به سمع و نظرشان می‌رساند، بیش از هر چیز به نوع نگاه خانواده‌هایی برمی‌گردد که هم فکر می‌کردند توامان ساختن کنکور سراسری و عشق و علاقه سرسری چیز خوبی از آب درمی‌آید و هم گمان می‌کردند «سگ دکتر لینکلن» حسابی خواهد فروخت!